با گذشت نزدیک به دو هفته از آغاز حملات نظامی گسترده ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، تحولات منطقهای وارد مرحلهای از عدم قطعیت راهبردی شده است که پیامدهای آن میتواند برای سالها آینده بر موازنه قدرت در خاورمیانه تأثیر بگذارد. ایران در واکنش به این حملات، مجموعهای از عملیات موشکی و پهپادی علیه اهداف مختلف در منطقه انجام داده و آنها را به عنوان پاسخهای تلافیجویانه توصیف کرده است. در چنین شرایطی، یکی از مهمترین پرسشها در میان کارشناسان اندیشکدههای غربی این است که این جنگ چه آیندهای برای خاورمیانه رقم خواهد زد و چه سناریوهایی برای تحولات داخلی ایران و نظم امنیتی منطقه قابل تصور است.
شایرا افِرون، رئیس سیاستهای اسرائیل در اندیشکده آمریکایی RANDدر تحلیلی بر پیامدهای این بحران، بر این نکته تأکید میکند که هدف اسرائیل نه تنها محدود به تضعیف نظام ایران بوده، بلکه ایجاد شرایط برای ظهور رهبری کمتر خصمانه نیز در دستور کار قرار داشته است. با وجود این، به گفته افِرون، دستاوردهای نظامی به تنهایی نمیتواند اسرائیل را از وضعیت مداوم تنش در منطقه خارج سازد؛ لبنان ممکن است به جبهه اصلی تبدیل شود و وضعیت غزه همچنان پیچیدگیهای جدی خود را حفظ میکند. او همچنین اشاره میکند که تشدید اقدامات ایران علیه همسایگان عرب، به شکل غیررسمی همکاریهای امنیتی و اطلاعاتی میان اسرائیل و برخی کشورها را تقویت کرده است، اما مسئله فلسطین همچنان عامل تعیینکنندهای در سیاست منطقهای باقی میماند.
رافائل کوهن، مدیر برنامه استراتژی و دکترین RAND نیز جنگ کنونی را نقطه عطفی برای امنیت اسرائیل ارزیابی میکند و تأکید دارد که حتی در صورت سقوط نظام ایران، گروهههای متفق این کشور که از آنها شبکههای نیابتی ایران یاد میشود با توجه به ریشههای اجتماعی عمیق خود، همچنان به فعالیت ادامه خواهند داد. او همچنین هشدار میدهد که تغییر نقشه سیاسی منطقه میتواند برخی کشورهای عربی را به موضعگیری علیه اسرائیل در نتیجه وارد شدن ناخواسته به این بحران سوق دهد.
از منظر آیندهپژوهی در حوزه دیپلماسی، جولیا مسترسون و کارن سودکمپ از این اندیشکده معتقدند که هیچ مسیر واضحی برای کاهش تنش وجود ندارد. ایران و اسرائیل هر دو منافع خود را با تهدیدهای وجودی مرتبط میدانند و در حال حاضر بیش از هر چیز بر تضعیف توان نظامی طرف مقابل تمرکز دارند. انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان رهبر جدید ایران نیز به عنوان سیگنالی مبنی بر رد هرگونه مسیر میانجیگری تعبیر میشود.
به بیانی دیگر تحلیلگران RAND بر این نکته تاکید دارند که ایران ممکن است پس از این بحران، با توان نظامی تضعیف شده اما حکومتی سرسخت و انقلابیتر مواجه باشد که همچنان به مقابله با فشارهای خارجی ادامه میدهد. شاخص اصلی برای ارزیابی مسیر بلندمدت بحران نیز شدت و تداوم حملات موشکی ایران است. کاهش این حملات میتواند نشانه کمبود ذخایر یا اتخاذ سیاستی آگاهانه برای حفظ توانمندیها در یک کمپین طولانیمدت باشد. به این ترتیب، تحلیلگران تأکید میکنند که هرگونه پیشبینی دقیق درباره آینده خاورمیانه نیازمند پایش مستمر متغیرهای نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک در هفتهها و ماههای پیش رو است.

کارشناسان اندیشکده Brookings نیز در مطالبی که در سایت این اندیشکده منتشر شده است هشدار میدهند که تبعات این جنگ، فراتر از مرزهای ایران، هم در عرصه منطقهای و هم در سطح بینالمللی قابل توجه است. سوزان مالونی، معاون و مدیر برنامه سیاست خارجی در Brookings، تأکید میکند که هرچند حملات هوایی توان نظامی ایران و رهبری کلیدی آن را هدف گرفته است، اما ساختارهای نهادی و شبکههای سیاسی ایران هنوز مزیت قابل توجهی در برابر هر چالش داخلی دارند. به همین دلیل، ایران تلاش میکند با تشدید حملات به زیرساختهای انرژی و اقتصادی کشورهای همسایه، فشار دیپلماتیک ایجاد کند و از این طریق شانس بقا و مذاکره با آمریکا را افزایش دهد. ایتامار رابینوویچ، عضو ارشد غیرمستقر در برنامه سیاست خارجی Brookings و استاد دانشگاه تلآویو، روند کنونی ایران را چرخش رادیکال مینامد. او معتقد است که با وجود ضربه شدید اولیه، حاکمیت ایران هنوز سرنگون نشده و هسته رادیکال آن مدیریت اوضاع را در دست گرفته است. حملات موشکی به کشورهای عرب حوزه خلیج و تلاش برای هدف قرار دادن قبرس، نشاندهنده سیاستی است که هدف آن متقاعد کردن ایالات متحده و جامعه بینالمللی به گران بودن ادامه جنگ است. رابینوویچ تأکید میکند که این رویکرد ممکن است در نهایت به نتیجه معکوس منجر شود و روابط کشورهای عربی با ایران را مجدداً تحت بازنگری قرار دهد. استیون هایدمَن، پژوهشگر ارشد مرکز سیاست خاورمیانه این اندیشکده، خطر اصلی این جنگ را قمار بر سر تغییر حاکمیت میداند. او معتقد است که حتی با تضعیف ایران، حاکمیت ممکن است به بقای خود ادامه دهد و با سرکوب داخلی، تلاش برای بازیابی قابلیتهای بازدارنده و استفاده از ابزارهای نامتقارن، هزینههای جدیدی بر دشمنان خود تحمیل کند. علاوه بر این، سقوط احتمالی حاکمیت ممکن است به جای ایجاد صلح، موجب دورهای طولانی از بیثباتی سیاسی و درگیریهای فرامرزی شود، به ویژه که ایران شبکههای نیابتی و ریشههای اجتماعی عمیق در منطقه دارد.
در نگاه کارشناسان Brookings، سناریوی محتملتر در کوتاهمدت، توافق سیاسی محدود و نه تغییر کامل حاکمیت است. ترامپ و تیم او، به دلیل ملاحظات داخلی و فشار برای خاتمه سریع جنگ، احتمالاً به دنبال دستیابی به نوعی توافق با جانشین خامنهای خواهند بود، در حالی که ایران با تشدید جنگ، فشار دیپلماتیک ایجاد میکند تا امتیازاتی در مذاکرات کسب کند.
ابتسام الکتبی، رئیس و مؤسس مرکز سیاست امارات در مطلبی که در سایت اندیشکده بلفر منتشر شده است با تأکید بر اهمیت نقش استراتژیک خلیج، میگوید که برای امارات، موضوع دیگر اجتناب کامل از بیثباتی نیست بلکه مدیریت دامنه آن در کنار تقویت بازدارندگی و حفاظت از حاکمیت ملی است. از منظر انرژی، تنشها در اطراف تنگه هرمز پیامدهای جهانی فوری دارد و امنیت انرژی به بخشی جداییناپذیر از امنیت ملی تبدیل شده است. الکتبی اشاره میکند که اقدامات دفاعی از جمله ایجاد مسیرهای جایگزین صادرات، تقویت هماهنگیهای دریایی و حفظ تداوم عملیاتی، تنها جنبه دفاعی ندارند بلکه به عنوان ابزار سیگنالدهی استراتژیک عمل میکنند که زیرساختهای خلیج به سادگی قابل تهدید نیستند.
علاوه بر امنیت انرژی، حوزه تجارت و ارتباطات نیز برای امارات اهمیت حیاتی دارد. این کشور به عنوان هاب لجستیک و بازصادرات میان آسیا، اروپا و آفریقا، منافع اقتصادی خود را با ثبات مسیرهای حمل و نقل منطقهای گره زده است. تشدید طولانیمدت درگیری میتواند هزینههای بیمه، مسیرهای حمل و نقل و سرمایهگذاری خارجی را تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین کشورهای میانهقدرت باید همزمان شبکههای اقتصادی خود را از شوکهای سیستمیک محافظت کنند و از طریق دیپلماسی مانع از نظامیسازی بیشتر مسیرهای تجاری شوند.
در حوزه دفاع و اطلاعات، فعال شدن مداوم سامانههای موشکی و پهپادی در منطقه اهمیت یکپارچگی سامانههای پدافند هوایی، قابلیتهای هشدار سریع و تبادل اطلاعات را برجسته کرده است. بازدارندگی دیگر تنها بر مبنای توانایی فنی تعریف نمیشود، بلکه بر شفافیت خطوط قرمز نیز متکی است؛ خط قرمزهایی که هم علنی و هم محرمانه ابلاغ شوند، احتمال خطای محاسباتی در چرخههای تصمیمگیری فشرده را کاهش میدهند.
به نظر این کارشناس ضعف ساختاری در استراتژی ایران، ناشی از فرضیات پایهای آن است. تهران به نظر میرسد محاسبه کرده است که بازیگران خلیج ظرفیت مقاومت در برابر فشار نظامی را ندارند و حمله به آنها باعث میشود آمریکا محدودیتهایی در اقدامات خود اعمال کند. اما اگر کشورهای خلیج این فرض را شکسته و آمادگی برای پاسخ نظامی به حملات ایران نشان دهند، معادله استراتژیک به طور قابل توجهی تغییر میکند. چنانکه نشانههای اولیه از تغییر این دینامیک حکایت دارند. کاهش نسبی شدت حملات ایران پس از واکنشهای منفی کشورهای خلیج و احتمال فعالسازی نظامی نشان میدهد که تهران نسبت به خطرات تشدید تنشها آگاه است. گسترش درگیری میتواند ایران را در معرض واکنش هماهنگ نظامی با مشارکت ائتلاف گستردهتر قرار دهد؛ افزوده شدن صدها فروند هواپیمای پیشرفته کشورهای خلیج به توانمندیهای موجود آمریکا و اسرائیل، محاسبات ایران برای تشدید اقدامات را پیچیدهتر میسازد.
تحلیلگران پژوهشکده مطالعات امنیتی اتحادیه اروپا (EUISS) در مجموعهای از ارزیابیها درباره پیامدهای این جنگ، تأکید میکنند که عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران خطر گسترش درگیری به یک تقابل منطقهای گسترده را به طور جدی افزایش داده است. به گفته آنان، واکنش سریع ایران از طریق حمله به اهدافی در کشورهای ثالث، نشان داد که تهران قصد دارد هزینههای جنگ را فراتر از مرزهای خود گسترش دهد و به این ترتیب فشار سیاسی و اقتصادی بر ایالات متحده و متحدانش را افزایش دهد.
کاتارژینا سیدلو، پژوهشگر EUISS، در تحلیلی درباره واکنش کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا به این جنگ، معتقد است که حملات تلافیجویانه ایران به کشورهای حوزه خلیج باعث شد تنشها به سرعت ابعاد منطقهای پیدا کند. به گفته او، کشورهایی مانند کویت، قطر و امارات متحده عربی از جمله اهداف اصلی این حملات بودند، در حالی که عربستان سعودی و عمان نیز مورد حمله قرار گرفتند؛ حتی با وجود آنکه برخی از آنها میزبان پایگاههای بزرگ نظامی آمریکا نیستند. واکنش رسمی این کشورها ترکیبی از تأکید بر حاکمیت ملی و دعوت به بازگشت به مسیر دیپلماسی بود. به گفته سیدلو، در میان جبهههای بالقوه گسترش جنگ، لبنان و عراق بیش از دیگر کشورها در معرض خطر قرار دارند. در لبنان، تبادل مداوم آتش میان حزبالله و اسرائیل میتواند به سرعت به جنگی گسترده تبدیل شود، در حالی که در عراق نیز حضور گروههای مسلح همسو با ایران خطر کشیده شدن این کشور به درگیری را افزایش داده است. حملات اخیر به پایگاههای آمریکا در اربیل نمونهای از این روند است.
در سطح فرامنطقهای نیز این جنگ پیامدهای مهمی داشته است. جوزپه اسپاتافورا، تحلیلگر EUISS، معتقد است که حملات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران بازتابی از رویکرد سیاست خارجی دولت دونالد ترامپ است؛ رویکردی که در آن استفاده از قدرت نظامی به عنوان ابزاری برای اعمال فشار سیاسی نقش پررنگی دارد. به گفته او، دولت ترامپ همچنان به دنبال نوعی تغییر حاکمیت کمهزینه در ایران است؛ یعنی تلاش برای تضعیف رهبری سیاسی ایران بدون اعزام نیروهای زمینی و با امید به بروز ناآرامیهای داخلی. با این حال، اسپاتافورا هشدار میدهد که این استراتژی با ریسکهای قابل توجهی همراه است. برخلاف برخی عملیاتهای پیشین آمریکا، جنگ کنونی ممکن است هفتهها ادامه یابد و این امر میتواند منابع نظامی آمریکا را تحت فشار قرار دهد و حتی بر توانایی واشینگتن برای حمایت از متحدان خود در مناطق دیگر مانند اوکراین تأثیر بگذارد. افزون بر این، افزایش تلفات نیروهای آمریکایی میتواند حمایت افکار عمومی در داخل آمریکا از ادامه جنگ را کاهش دهد.
در همین حال، واکنش چین نیز نشاندهنده پیچیدگیهای ژئوپلیتیک بحران است. تیم روهلیگ، پژوهشگر EUISS، میگوید که پکن به طور علنی عملیات نظامی علیه ایران را محکوم کرده و آن را نقض اصول منشور سازمان ملل دانسته است. با این حال، چین در موقعیتی دشوار قرار دارد؛ زیرا از یک سو ایران یکی از تأمینکنندگان مهم انرژی برای اقتصاد چین است و از سوی دیگر روابط اقتصادی گسترده پکن با کشورهای خلیج نیز اهمیت حیاتی دارد. از این رو، تشدید درگیریها میتواند چین را در برابر انتخابهای دشواری قرار دهد.
در بعد اقتصادی نیز پیامدهای جنگ به سرعت در حال آشکار شدن است. کاسپار هابهاوس، تحلیلگر بازار انرژی در EUISS، هشدار میدهد که درگیری در خلیج بدترین سناریو برای بازار جهانی نفت و گاز محسوب میشود. به گفته او، حدود یکسوم نفت حملشده از طریق دریا و یکچهارم گاز طبیعی مایع جهان از تنگه هرمز عبور میکند. در نخستین روزهای جنگ، قیمت نفت نزدیک به ده درصد افزایش یافت و قیمت گاز در اروپا بیش از پنجاه درصد رشد کرد. افزایش خطر حملات به نفتکشها و زیرساختهای انرژی نیز موجب افزایش هزینههای بیمه و تغییر مسیرهای حملونقل دریایی شده است. به گفته هابهاوس، زیرساختهای نفت و گاز در خلیج به یکی از آسیبپذیرترین اهداف در این بحران تبدیل شدهاند. حملات به تأسیسات انرژی قطر و عربستان سعودی تنها دو روز پس از آغاز جنگ نشان داد که این زیرساختها میتوانند به اهرم فشار مهمی در رقابت ژئوپلیتیک تبدیل شوند. در صورت ادامه این روند، بازار جهانی انرژی ممکن است با دورهای طولانی از بیثباتی روبهرو شود.
در مجموع، ارزیابی تحلیلگران EUISS نشان میدهد که جنگ کنونی نه تنها آینده ایران بلکه کل نظم امنیتی خاورمیانه را در معرض تغییر قرار داده است. در حالی که برخی بازیگران منطقهای تلاش میکنند میان بازدارندگی و دیپلماسی توازن برقرار کنند، خطر خطای محاسباتی همچنان بالاست. تجربه جنگهای پیشین در عراق و لیبی نیز نشان داده است که مداخلات نظامی در خاورمیانه اغلب پیامدهایی بسیار پیچیدهتر و بیثباتکنندهتر از آنچه در ابتدا تصور میشد به همراه داشتهاند. از این رو، آینده منطقه بیش از هر زمان دیگری به نحوه مدیریت این بحران و توانایی بازیگران بینالمللی برای جلوگیری از گسترش آن وابسته است.
در این میان، برخی تحلیلگران بر این باورند که اهداف اولیه عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل بسیار فراتر از مسئله هستهای ایران بوده است. نیکل گراجوسکی پژوهشگر برنامه سیاست هستهای در اندیشکده مؤسسه صلح بینالمللی کارنگی در روزهای نخست حملات، تمرکز اصلی عملیات بر قطع زنجیره فرماندهی و ضربه زدن به رهبری سیاسی و نظامی ایران بود. این مرحله شامل حملات دقیق به مراکز فرماندهی، رهبران ارشد نظام و نهادهایی بود که نقش کلیدی در کنترل امنیت داخلی و ساختار اطلاعاتی ایران ایفا میکنند. انتخاب چنین اهدافی نشان میدهد که طراحان عملیات در پی ایجاد شوک اولیه در ساختار قدرت ایران و محدود کردن توانایی تصمیمگیری مرکزی در این کشور بودهاند. حمله به مقرهای متعلق به سپاه پاسداران و هدف قرار دادن ساختمانهای مرتبط با رسانه دولتی ایران، تنها با هدف تضعیف توان نظامی انجام نشده بلکه به نوعی تلاش برای کاهش توانایی حکومت در کنترل فضای اطلاعاتی و مدیریت افکار عمومی داخلی نیز محسوب میشود.
با این حال، مرحله دوم عملیات به شکل قابل توجهی بر توان موشکی و سامانههای پدافند هوایی ایران متمرکز شد. بر اساس تحلیل گراجوسکی، این بخش از عملیات احتمالاً مهمترین دستاورد نظامی آمریکا و اسرائیل در این جنگ بوده است. اسرائیل مدعی است که با نابودی بخش قابل توجهی از سامانههای پدافندی ایران، به برتری هوایی تقریباً کامل دست یافته است. چنین برتریای به معنای آن است که سامانههای اطلاعاتی، نظارتی و شناسایی میتوانند با آزادی عمل بیشتری در آسمان ایران فعالیت کنند و پرتابگرهای متحرک موشکی را پیش از شلیک شناسایی و هدف قرار دهند.
در همین چارچوب، مجموعهای از پایگاههای مهم موشکی ایران نیز مورد حمله قرار گرفتهاند. به گفته گراجوسکی، اسرائیل مدعی است که صدها هدف مرتبط با زیرساختهای موشکی و پهپادی ایران در این عملیات مورد حمله قرار گرفتهاند.
با وجود این فشار نظامی گسترده، ایران همچنان توانسته است حملات تلافیجویانه قابل توجهی انجام دهد. منابع ایرانی از شلیک صدها موشک بالستیک و موشک دریایی و همچنین بهکارگیری گسترده پهپادها از آغاز جنگ خبر دادهاند. با این حال، برخی تحلیلگران نیز معتقدند که حجم این حملات در روزهای اخیر کاهش یافته است؛ مسئلهای که ممکن است هم به دلیل تخریب بخشی از توان پرتاب موشکی ایران و هم به دلیل تلاش تهران برای حفظ ذخایر موشکی در صورت طولانی شدن جنگ باشد. در سطح راهبردی، گراجوسکی تأکید میکند که کشته شدن علی خامنهای در نخستین روزهای حمله، یکی از مهمترین تحولات سیاسی این بحران به شمار میرود. با این حال، این رخداد برخلاف پیشبینی برخی ناظران خارجی، به فروپاشی فوری ساختار قدرت در ایران منجر نشده است. چرا که نظام سیاسی ایران طی دهههای گذشته شبکهای از نهادهای موازی ایجاد کرده که قدرت را میان بازیگران مختلف توزیع میکند. در چنین ساختاری، حتی حذف رهبر نیز لزوماً به معنای فروپاشی فوری نظام سیاسی نیست. اما تداوم جنگ میتواند شکافهای داخلی میان نخبگان سیاسی و امنیتی ایران را عمیقتر کند. در شرایطی که تصمیمگیریهای کلان بیشتر در دست چهرههای امنیتی و فرماندهان نظامی قرار گرفته، نقش دولت رسمی در هدایت سیاست جنگی نسبتاً محدود به نظر میرسد. از منظر نظامی نیز این کارشناس معتقد است که عملکرد ایران باید در چارچوب دکترین نظامی خاص این کشور ارزیابی شود. به گفته او، راهبرد نظامی ایران هرگز بر اساس الگوی جنگهای دقیق و پرسرعت غربی طراحی نشده است. در عوض، این راهبرد بر تابآوری، انتقام تدریجی و تحمیل هزینه در طول زمان استوار است. در چنین چارچوبی، ایران برای دستیابی به پیروزی لزوماً نیازی به شکست کامل دشمنان خود ندارد؛ بلکه کافی است بتواند فشار نظامی را تحمل کند و در عین حال هزینههای سیاسی و امنیتی جنگ را برای طرف مقابل افزایش دهد. به باور او، برتری هوایی آمریکا و اسرائیل در مرحله کنونی جنگ قابل انکار نیست، اما این برتری لزوماً به معنای موفقیت در مراحل بعدی جنگ نیست. اگر درگیری به سمت عملیات زمینی یا جنگی طولانیمدت حرکت کند، پیچیدگیهای نظامی و سیاسی به مراتب بیشتر خواهد شد. در نهایت، آینده این جنگ همچنان با عدم قطعیتهای فراوانی همراه است. از یک سو، ایالات متحده آمریکا بر تسلیم بدون قید و شرط ایران تأکید کرده است؛ هدفی که بسیاری از تحلیلگران آن را بسیار دشوار میدانند. از سوی دیگر، راهبرد دفاعی ایران بر اساس تجربه جنگ ایران و عراق شکل گرفته و بر این فرض استوار است که بقا و تداوم مقاومت، خود نوعی پیروزی محسوب میشود. در چنین شرایطی، سرنوشت جنگ ایران و پیامدهای آن برای خاورمیانه بیش از هر چیز به این پرسش بستگی دارد که کدام یک از این دو راهبرد—فشار حداکثری برای تغییر رفتار یا حتی تغییر نظام، در برابر راهبرد فرسایشی مبتنی بر بقا—در بلندمدت پایدارتر خواهد بود. آنچه مسلم است این است که حتی اگر این جنگ در کوتاهمدت مهار شود، آثار آن بر موازنه قدرت، امنیت انرژی و نظم ژئوپلیتیکی خاورمیانه تا سالها ادامه خواهد داشت.
ابعاد اقتصادی جنگ نیز یکی دیگر از محورهای مهم تحلیلها در اندیشکدههاست. خالد عظیم، کارشناس اندیشکده شورای آتلانتیک در تحلیلی درباره واکنش بازارهای جهانی به جنگ ایران معتقد است که واکنش بازارهای مالی در مقایسه با بسیاری از بحرانهای ژئوپلیتیکی گذشته، نسبتاً کنترلشده بوده است. با این حال، بازارهای انرژی به شکل محسوسی نسبت به تحولات نظامی حساسیت نشان دادهاند.
به گفته عظیم، افزایش قیمت گاز طبیعی و جهش مقطعی قیمت نفت تا مرز صد دلار در هر بشکه، در درجه نخست ناشی از نگرانیها درباره اختلال در تأسیسات انرژی خلیج و همچنین کاهش سرعت عبور کشتیها از تنگه هرمز بوده است. تنگهای که همچنان یکی از حیاتیترین گلوگاههای انتقال انرژی در اقتصاد جهانی محسوب میشود. از منظر اقتصادی، عظیم معتقد است که دو متغیر زمان و عدم قطعیت بیشترین تأثیر را بر رفتار بازارها دارند. در کوتاهمدت، تقاضای انرژی در اقتصاد جهانی انعطافپذیری محدودی دارد؛ به این معنا که حتی در شرایط بحران نیز مصرف انرژی به سرعت کاهش نمییابد. بنابراین اگر اختلال در عرضه انرژی ادامه پیدا کند، افزایش قیمتها تقریباً اجتنابناپذیر خواهد بود. این افزایش قیمتها میتواند به شکل زنجیرهای بر تورم جهانی، سیاستهای پولی بانکهای مرکزی، نرخ بهره و در نهایت رشد اقتصادی تأثیر بگذارد.
در کنار عامل زمان، عدم قطعیت نیز نقشی تعیینکننده در واکنش بازارها دارد. به گفته عظیم، بازارهای مالی معمولاً میتوانند شوکهای اقتصادی را جذب کنند، به شرط آنکه مسیر آینده بحران تا حدی قابل پیشبینی باشد. اما آنچه بیش از هر چیز باعث نوسان در بازارها میشود، ابهام درباره احتمال گسترش جنگ، اختلال در مسیرهای تجارت جهانی یا بیثباتی گستردهتر در منطقه است. در چنین شرایطی سرمایهگذاران برای پذیرش ریسک، هزینه بیشتری مطالبه میکنند؛ موضوعی که خود را در قالب افزایش نوسانات بازار، گسترش فاصله اعتباری و حرکت سرمایهها به سوی داراییهای امن نشان میدهد.
عظیم برای توضیح این وضعیت از یک استعاره مالی استفاده میکند و بحرانهای ژئوپلیتیکی را به نوعی اختیار فروش در بازارهای مالی تشبیه میکند. در این چارچوب، اقتصاد جهانی همانند دارایی پایهای است که در معرض ریسک قرار دارد. هنگامی که یک بحران ژئوپلیتیکی رخ میدهد، سرمایهگذاران تلاش میکنند خود را در برابر پیامدهای احتمالی آن بیمه کنند؛ رفتاری که شباهت زیادی به خرید اختیار فروش در بازارهای مالی دارد. ارزش این اختیار نه تنها به دلیل خسارات بالفعل، بلکه به دلیل افزایش دامنه احتمالات آینده افزایش مییابد. در مجموع، مجموعه این تحلیلها نشان میدهد که جنگ کنونی ایران صرفاً یک بحران نظامی محدود نیست، بلکه میتواند پیامدهای گستردهتری برای ساختار سیاسی ایران، توازن قدرت در خاورمیانه و حتی اقتصاد جهانی داشته باشد.
یکی از حوزههایی که به سرعت نسبت به تحولات جنگ واکنش نشان داده، بازار جهانی انرژی است. در همین زمینه، کلیتون سیگل، پژوهشگر ارشد برنامه امنیت انرژی و تغییرات اقلیمی در اندیشکده مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی (CSIS) در تحلیلی درباره پیامدهای جنگ خلیج بر بازارهای جهانی انرژی تأکید میکند که بازار نفت در هفته دوم جنگ با یک جهش تاریخی در قیمتها مواجه شد. به گفته سیگل، در هفته نخست درگیریها، واکنش بازار نفت نسبتاً محدود بود و قیمت نفت برنت تنها حدود ۱۸ درصد افزایش یافت. اما این وضعیت زمانی تغییر کرد که مشخص شد توقف صادرات انرژی از خلیج احتمالاً کوتاهمدت نخواهد بود. با افزایش احتمال تداوم اختلال در صادرات نفت و گاز منطقه، قیمت نفت در مدت کوتاهی بیش از ۲۸ درصد افزایش یافت و حتی در مقطعی به حدود ۱۱۹ دلار در هر بشکه رسید. این افزایش نشان میدهد که بازارهای انرژی به شدت نسبت به امنیت زیرساختهای انرژی در خاورمیانه حساس هستند.
سیگل توضیح میدهد که علت اصلی این جهش قیمتی، تنها خود جنگ نیست، بلکه نگرانی از اختلال در یکی از مهمترین شریانهای انتقال انرژی جهان است. خلیج روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت و فرآوردههای نفتی و همچنین حدود ۱۰ میلیارد فوت مکعب گاز طبیعی مایعشده به بازارهای جهانی صادر میکند. هرگونه اختلال در این جریان عظیم انرژی میتواند توازن عرضه و تقاضا در بازار جهانی را به سرعت بر هم بزند. از این منظر، تداوم صادرات دریایی انرژی از منطقه خلیج به یک متغیر کلیدی در تعیین مسیر آینده بازار انرژی تبدیل شده است. به گفته سیگل، بازگشت بازار به وضعیت عادی مستلزم ازسرگیری صادرات معمول نفت و گاز از این منطقه است؛ امری که تنها در صورت کاهش تنشهای نظامی یا از میان رفتن توانایی ایران برای ایجاد اختلال در مسیرهای کشتیرانی امکانپذیر خواهد بود. در این میان، تنگه هرمز همچنان مهمترین نقطه آسیبپذیر در معادله انرژی جهان به شمار میرود. این گذرگاه باریک دریایی یکی از حیاتیترین مسیرهای انتقال نفت در جهان است و هرگونه تهدید علیه امنیت آن میتواند تأثیری فوری بر بازارهای جهانی داشته باشد. سیگل معتقد است که حتی در شرایطی که بخشهایی از توان دریایی ایران آسیب دیده باشد، تهدیدهای نامتقارن همچنان میتوانند عبور کشتیهای نفتکش را با خطر مواجه کنند.
به باور او، موشکهای ضدکشتی تنها یکی از تهدیدهای موجود هستند؛ تهدیدهایی مانند قایقهای تندرو، مینهای دریایی و پهپادها نیز میتوانند با هزینهای نسبتاً پایین برای ایران، خطرات قابل توجهی برای کشتیهای تجاری ایجاد کنند. چنین تهدیدهایی لزوماً به نابودی کامل کشتیها منجر نمیشود، اما حتی احتمال وقوع حمله نیز برای متوقف کردن فعالیت شرکتهای کشتیرانی کافی است.
در این میان، برخی تحلیلگران پیشنهاد کردهاند که کشورهای عربی حوزه خلیج بتوانند با استفاده از خطوط لوله جایگزین، بخشی از صادرات نفت خود را بدون عبور از تنگه هرمز منتقل کنند. با این حال سیگل معتقد است ظرفیت این مسیرهای جایگزین بسیار محدودتر از آن است که بتواند بحران کنونی را جبران کند. برای مثال، خط لوله شرق به غرب عربستان سعودی ظرفیت انتقال حدود پنج میلیون بشکه در روز را دارد، اما بخش زیادی از این ظرفیت پیش از جنگ نیز مورد استفاده قرار میگرفت و در عمل تنها حدود ۲٫۵ میلیون بشکه ظرفیت اضافی برای دور زدن تنگه هرمز باقی میماند. در مورد امارات متحده عربی نیز این ظرفیت بسیار محدودتر است و تنها حدود پانصد هزار بشکه در روز امکان انتقال نفت از مسیرهای جایگزین وجود دارد. در نتیجه، اگر صادرات حدود ۲۰ میلیون بشکهای نفت از خلیج مختل شود، بیش از ۸۵ درصد از این حجم عملاً بدون مسیر جایگزین باقی خواهد ماند. کشورهایی مانند عراق، کویت، قطر و بحرین نیز تقریباً به طور کامل به عبور از تنگه هرمز وابسته هستند.
در چنین شرایطی، برخی پیشنهادهای سیاستی برای کاهش فشار بر بازار انرژی مطرح شده است. یکی از این پیشنهادها حمایت مالی دولت آمریکا از بیمه کشتیرانی در مسیرهای پرخطر است تا شرکتهای بیمه بتوانند ریسک حملونقل نفتکشها را پوشش دهند. با این حال سیگل معتقد است که این اقدام به تنهایی کافی نخواهد بود. به گفته او، حتی اگر بیمهگران از نظر مالی حمایت شوند، مالکان کشتیها و شرکتهای کشتیرانی همچنان ممکن است تمایلی به عبور از منطقهای که در آن خطر حمله وجود دارد نداشته باشند. از سوی دیگر، برخی پیشنهاد کردهاند که دولت آمریکا با فروش گسترده قراردادهای آتی نفت در بازارهای مالی، تلاش کند قیمتها را کاهش دهد. با این حال سیگل نسبت به اثربخشی چنین سیاستی تردید دارد. او یادآور میشود که بازارهای فیزیکی و مالی نفت به طور تنگاتنگ به یکدیگر وابستهاند و دستکاری مصنوعی قیمتها در بازارهای مالی میتواند به اختلال در سازوکار طبیعی تعیین قیمت منجر شود. در چنین شرایطی حتی احتمال آن وجود دارد که مداخله دولتها در بازار با شکست مواجه شود و هزینههای سنگینی برای بودجه عمومی به همراه داشته باشد.
در همین زمینه، نیل شیرینگ، پژوهشگر وابسته برنامه اقتصاد جهانی و مالی در اندیشکده چتم هاوس، در تحلیلی درباره پیامدهای اقتصادی جنگ ایران تأکید میکند که نخستین و تلخترین هزینه این جنگ، بدون تردید تلفات انسانی است. با این حال، از نگاه اقتصاددانان، جنگها همواره پیامدهای اقتصادی مهمی نیز به همراه دارند؛ پیامدهایی که اگرچه واقعی و گاه گستردهاند، اما به طور یکسان میان کشورها توزیع نمیشوند. به گفته او، در حالی که برخی اقتصادها ممکن است با خسارتهای قابل توجهی مواجه شوند، در برخی دیگر از نقاط جهان تأثیرات اقتصادی جنگ میتواند محدودتر از آن چیزی باشد که در نگاه نخست تصور میشود.
به باور شیرینگ، بیشترین فشار اقتصادی این جنگ به طور طبیعی متوجه خود منطقه خواهد بود. با این حال، در صورت طولانی شدن درگیریها، پیامدهای اقتصادی میتواند بسیار عمیقتر باشد. جنگهای طولانی معمولاً با اختلال در تولید، تعویق سرمایهگذاری و کاهش گردشگری همراه هستند. در این میان، اقتصاد ایران احتمالاً بیشترین آسیب را متحمل خواهد شد. بر اساس تجربه جنگهای مشابه در سایر مناطق جهان، تولید ناخالص داخلی ایران میتواند بیش از ده درصد کاهش یابد؛ هرچند به دلیل محدود بودن انتشار دادههای رسمی اقتصادی از سوی ایران در سالهای اخیر، برآورد دقیق این کاهش با دشواریهایی همراه است.
در سطح اقتصاد جهانی، به گفته شیرینگ، اهمیت مستقیم خاورمیانه برای تولید جهانی کمتر از آن چیزی است که اغلب تصور میشود. اقتصادهای منطقه خلیج در مجموع تنها حدود دو تا سه درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را تشکیل میدهند. از این رو حتی یک رکود شدید منطقهای نیز به طور مستقیم نمیتواند ضربه بزرگی به اقتصاد جهانی وارد کند.
با این حال، خطر اصلی از مسیر اختلال در عرضه کالاهایی که این منطقه به اقتصاد جهانی ارسال میکند، منتقل میشود. بحرانهای ژئوپلیتیکی معمولاً نقاط گلوگاهی در اقتصاد جهانی را آشکار میکنند؛ نقاطی که در شرایط عادی کمتر مورد توجه قرار میگیرند. برای مثال، قطر حدود ۴۰ درصد از تولید جهانی هلیوم را در اختیار دارد؛ مادهای که در صنایع پیشرفته از جمله تولید نیمهرساناها کاربرد دارد. همچنین منطقه یکی از تولیدکنندگان مهم آمونیاک و نیتروژن است که در تولید کودهای شیمیایی نقش کلیدی دارند. با این حال، مهمترین کانال انتقال بحران به اقتصاد جهانی همچنان انرژی است. حدود یکچهارم نفتی که از طریق دریا در جهان مبادله میشود و نزدیک به یکپنجم صادرات گاز طبیعی مایعشده از طریق تنگه هرمز عبور میکند. هرگونه اختلال در عبور کشتیها از این گذرگاه باریک دریایی میتواند به سرعت بازارهای جهانی انرژی را تحت تأثیر قرار دهد. به همین دلیل، از آغاز درگیریها قیمت نفت و گاز با افزایش قابل توجهی مواجه شده است.
از منظر اقتصادی، مکانیسم این شوک نسبتاً روشن است. افزایش قیمت انرژی باعث تغییر در آنچه اقتصاددانان شرایط مبادله مینامند میشود؛ یعنی نسبت قیمت صادرات یک کشور به واردات آن. هنگامی که قیمت انرژی افزایش مییابد، درآمد از کشورهای واردکننده انرژی به کشورهای صادرکننده منتقل میشود. در نتیجه، برخی کشورها از این روند سود میبرند و برخی دیگر با هزینههای سنگینتری روبهرو میشوند.
بر اساس تحلیل شیرینگ، برندگان اصلی در چنین شرایطی صادرکنندگان بزرگ انرژی خارج از منطقه خلیج هستند که صادرات آنها تحت تأثیر مستقیم جنگ قرار نگرفته است. کشورهایی مانند نروژ، روسیه و کانادا از جمله اقتصادهایی هستند که میتوانند از افزایش قیمت جهانی انرژی بهرهمند شوند. در مقابل، اقتصادهایی که وابستگی بالایی به واردات انرژی دارند بیشترین آسیب را خواهند دید. در این گروه کشورهایی مانند ژاپن، کره جنوبی، تایوان، هند و چین قرار میگیرند و همچنین بسیاری از اقتصادهای اروپایی از جمله آلمان، فرانسه و بریتانیا.
ایالات متحده آمریکا در این میان در موقعیتی میانی قرار دارد. به گفته شیرینگ، انقلاب نفت شیل طی یک دهه گذشته باعث شده است که آمریکا از یکی از بزرگترین واردکنندگان انرژی جهان به یک صادرکننده خالص ــ هرچند محدود ــ تبدیل شود. این تحول باعث شده است که اقتصاد آمریکا در مقایسه با بسیاری از اقتصادهای پیشرفته دیگر، آسیبپذیری کمتری در برابر شوکهای انرژی داشته باشد. هرچند افزایش قیمت سوخت همچنان میتواند هزینههایی برای مصرفکنندگان آمریکایی ایجاد کند، اما تولیدکنندگان انرژی در این کشور از افزایش قیمتها سود خواهند برد.
از نگاه این تحلیلگر، عامل تعیینکننده در ارزیابی پیامدهای اقتصادی جنگ، مدتزمان بحران است. اگر درگیریها کوتاهمدت باقی بماند و زیرساختهای انرژی آسیب جدی نبینند، افزایش اخیر قیمت نفت که در مقطعی از مرز ۱۰۰ دلار در هر بشکه عبور کرد، احتمالاً موقتی خواهد بود. در چنین سناریویی اقتصادهای پیشرفته قادر خواهند بود این شوک را بدون اختلال جدی جذب کنند. حتی در این صورت نیز ممکن است تورم در اروپا و آسیا در سال ۲۰۲۶ حدود نیم واحد درصد بیشتر از پیشبینیهای پیشین باشد، اما تأثیر آن بر رشد اقتصادی محدود خواهد بود.
در مقابل، اگر جنگ برای چندین ماه ادامه پیدا کند، سناریوی متفاوتی شکل خواهد گرفت. در چنین حالتی قیمت نفت میتواند تا حدود ۱۳۰ دلار در هر بشکه افزایش یابد. پیامد این وضعیت احتمالاً کاهش رشد اقتصادی در بسیاری از مناطق جهان خواهد بود. اقتصاد منطقه یورو ممکن است با رکود کوتاهمدتی مواجه شود و اقتصاد آمریکا نیز با کاهش سرعت رشد روبهرو خواهد شد. در عین حال، افزایش تورم میتواند بانکهای مرکزی را وادار کند که سیاستهای پولی خود را تغییر دهند؛ به عنوان مثال، فدرال رزرو ممکن است برنامه کاهش نرخ بهره را متوقف کند و بانک مرکزی اروپا حتی به افزایش نرخ بهره روی آورد. با این حال، شیرینگ تأکید میکند که حتی در بدترین سناریوها نیز شوک ناشی از این جنگ احتمالاً به اندازه بحران انرژی پس از حمله روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲ شدید نخواهد بود؛ زمانی که اروپا با قطع ناگهانی بخش بزرگی از منابع انرژی خود مواجه شد.
در مجموع، بررسی دیدگاههای مطرحشده در اندیشکدههای غربی نشان میدهد که جنگ کنونی ایران را نمیتوان صرفاً یک رویارویی نظامی محدود دانست، بلکه این بحران در حال تبدیل شدن به عاملی تعیینکننده در بازآرایی نظم امنیتی و اقتصادی خاورمیانه است. در حالی که برخی تحلیلگران احتمال دستیابی به نوعی توافق سیاسی محدود را در کوتاهمدت مطرح میکنند، بسیاری دیگر هشدار میدهند که حتی در صورت پایان نسبی درگیریها، پیامدهای آن در قالب رقابتهای ژئوپلیتیکی جدید، بیثباتی منطقهای و نوسانات بازارهای انرژی ادامه خواهد یافت. به بیان دیگر، آینده خاورمیانه بیش از آنکه به نتیجه یک نبرد نظامی وابسته باشد، به نحوه مدیریت این بحران، میزان توان بازیگران منطقهای در جلوگیری از گسترش جنگ و همچنین تعامل قدرتهای بزرگ در مهار تنشها بستگی خواهد داشت؛ مسیری که میتواند یا به شکلگیری نوعی موازنه جدید منجر شود یا منطقه را وارد دورهای طولانی از رقابت و بیثباتی کند.
این نوشته توسط یکی از همکاران فریلنسر تیآرتی فارسی به رشته تحریر درآمده است. نظرات بیان شده در این نوشته نظر نویسنده مطلب است و الزاما بازتاب رویکرد تیآرتی فارسی نمیباشد.














